به دهات عشاق خوش آمدین
نمی دانم چرا؟ اما دلم به هنگام نوشتن نام تو می لرزد! نمی دانم چرا وقتی به عکس سیاه و سفید این قاب طاقچه نشین نگاه می کنم پرده لرزانی از باران و نمک چهره تو را هاشور می زند! همخا نه ها می پرسند: این عکس کوچک کدام کبوتر است که در بام تمام ترانه های تو ردپای پریدنش پیداست؟ من نگاهشان می کنم لبخند می زنم و می بارم! حالا از خودت می پرسم! آیا به یادت مانده آنچه خاک پشت پای تورا در درگاه بازنگشتن گل کرد آب سرد کاسه سفال بود یا شورابه گرم نگاهی نگران؟ پاسخ این سوال ساده دلم تنگ است
از این دنیا چرایش رانمیدانم من این شعر غم
افزا را شبی صد بار می خوانم چه می خواهم از این دنیا، از این دنیای افسونگر قسم بر پاکی اشکم جوابم را نمی دانم شروع کودکی هایم، سرآغاز غمی جانکاه از آن غم تا به فرداها پراز تشویش،گریانم بهار زندگی را من هزاران بار بوییدم کنون با غصه می گویم خداوندا پشیمانم به سوی در گه هستی٬ هزاران بار رو کردم الهی تا به کی غمگین دراین غمخانه می مانم خدایا با تو می گویم حدیث کهنه غم را بگو با من که سالی چند دراین غمخانه مهمانم دلم تنگ است از دنیا چرایش را نمی دانم
دستم نه
| Design By : Pichak |

